نمی دانم....

نمی دانم.......؛ بزرگترين گناه ترس است. و من ميترسم. ترس از دست دادن..... و يا ..... . من صبر ندارم. اصلا صبر ندارم .اصلا!!

نمیدانم.......

مردم چشمم به خون آلوده شد
در کجا اين ظلم با انسان کنند

  
نویسنده : amer ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۱


حرم الله؛ حرم الحسين


ّقبل از تحریر :
(( دوست من ! ....... بهشت ارزانی عقل انديشان . اما در عا لم رازيست که جزء به بهای خون فاش نمی شود . ظاهر عا لم در سایه اسم (( ساتر وستار )) پرده برا ين راز کشيده است .وپرده دار به شمشير می زند همه را ـ تا جز کشتگان راه عشق ـ راهی به حريم اين حرم نيابند .))
*******
تقريبا چهار ساله بودم. با بابا رفته بوديم مسجد سيد شهدا ۲۰ متری فلاح. یعنی هر شب می رفتیم. اون شب حاج آقا سید محمدی امام جماعت مسجد یه پرچم ۳ گوش سیاه رنگ بهم داد که رو ش نوشته شده بود یا ثارالله . عشق من اين بود که با پرچم يا ثار الله تو صف علمدارهای هيت محبان الحسین باشم.
نمی دونم اون پرچم ۳گوش يا ثارالله چی شد و يا کجاست . ولی.............
*******
بعد از تحرير :
گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد
کو قسم چشم؟ صورت ايمانم آرزوست


  
نویسنده : amer ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۱


قمار عاشقانه!!

قبل از تحریر :
این روزها حال خوبی ندارم !

*******
منتظر مي مانم. به كنار ويترين كتابفروشي محل قرارمان تكيه مي دهم وبه آمد ورفت آدمها توي پياده‌روخيره مي شوم.مهري هيچوقت خوش قول نبوده است اما اين فرصت خوبي است تا با نگاهم آدمها را بكاوم.كمرم را به گوشه ويترين تكيه مي دهم،تا كمتر زق زق كند وبه ته خيابان نگاه مي كنم. از دور كه مي ايد با آن بلوز وشلوار سفيد، قد كوتاه، سر كم مو و آن راه رفتن عجيب، توي چشم مي خورد. دو انگشتش را محكم به ديوار مي كشد وجلو مي ايد. اول فكر مي‌كنم نابينا است يا شايد كم بينا. اما انگار با نگاهش دور وبرش رامي پايد. انگار گاه نگاهي به من مي اندازد. دستش را با فرورفتگي هاي ديوار جلو مي برد. روي سوراخهاي كركره مغازه ها دستش را مي لغزاند. حتما مشكلي دارد به او نگاه مي كنم وبد قولي مهري فراموشم مي شود. او با انگشتهايي كه به ديوار مي كشد به من نزديك مي شود.دستش را روي شيشه كتابفروشي مي لغزاند ومستقيم جلو مي ايد.سرجايم مي مانم ونگاهش مي كنم.در امتداد شيشه،دو انگشتش را روي رانهايم فشار مي دهد.گيج مي شوم.بايد چيزي بگويم؟ ساكت مي مانم. در امتداد مسيرش گوشت تنم را چنگ مي زند. صورتش سرخ شده است. آب دهانش راقورت مي دهد. مي‌خواهم جيغ بزنم. يعني در اين هياهوي ادمها جيغ بزنم؟ مات مي مانم. چيزي انگار از معده ام بالا ميايد. دستش كه به انتهاي رانم مي رسد، چشمانش برقي مي زند و ارام ميان هياهوي پياده رو دور مي‌شود. ديگر دستش به هيچ ديواري پناه نمي برد. سيمون دوبووار از پشت ويترين به من دهن كجي مي كند ومن كنار جوي خيابان بالا مي اورم.

*******
بعد از تحریر:
خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر


  
نویسنده : amer ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ،۱۳۸۱


عيد عاشقان

هر وقت سخن از عيد می رفت ـ بی اختيار قند در دلمان آب می شد و منتظر بوديم که از سفره عیدانه چيزی نسيب ما شود . خو دم را می گويم : شور و عشقي داشتم که چرخ گردون بگذرد و روز دلخواه ما آيد . (( عيد )) را می گويم .
اما..... عيد قربان ـ عيد ديگری بود . حاج دايی محمد هر سال گوسفندی بر زمين می کوفت و قربانی می داد . عيد ما ـ عيد قربان بود در سالهای کودکی .
هر سال حا ج دايی محمد (( اسی سبيل )) ـ قصاب محله را صدا می کرد تا سر گوسفند قربانی را ببرد . ((اسی )) اول وضو می گرفت و بعد ....... هر سال این کلام را بعد از قربان کردن گوسفند می گفت : (( خویش فربه می نمائیم از پی قربان عید ))
من اسماعيل را انسان وارسته ای می دانم. اين شعر مولوی از زبان اسماعيل قصاب نشان از آمادگی او برای دادن قربانی خود به استان مبارک حضرت دوست است.
من ولايت را در عيد قربان می بينم . تا قربانی نکنی نمی توانی با کنار نهادن پرده عاشقی ـ بندگی خود را تقديم دامنه آفتاب کني . دولت عاشقی ـ عاشقان قربان ده می خواهد.
سخت نازک گشت از لطافت های عشق
دل نخواهم جان نخواهم آن من کو آن من کو


  
نویسنده : amer ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱