بسم اله نور

من آمدم..........

من عشق فعف ثم مات ـ ماتا شهيدا.

  
نویسنده : amer ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢

در بهشت شداد

سلام
فعلا می خوام کمی از همه دور باشم! حتی از خودم.
در بهشت شداد هستيم ؛همه يمان.
يا علی مددی
  
نویسنده : amer ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٢

سخت بود عاشقی.....


سخت بود عاشقی .سخت هست عاشقی.کربلا را ميگويم. حسين نورانی نژاد قرار بود کربلا باشد.اما ...... نشد.
حسین نورانی نژاد را بسیار ناراحت دیدم او گفت ومن نوشتم:
زنده ياد شريعتی ميگفت:آنان که رفتند کاری حسينی کرده اند و آنانکه مانده اند بايد زينبی باشند وگرنه يزيدی اند.حسين دزر کربلا حسين شد اما زينب کربلا را به همه جا برد.شايد کربلا امروز همين جا باشد. کربلايی دست پرورده زينب.
واگويه های حسين نورانی نژاد برايم سخت بود.مثل عاشقی.

  
نویسنده : amer ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢

و من مردم......


ومن مردم.... نیست شدم. رفتم.سکوت اختیار می کنم!!.
  
نویسنده : amer ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢

کربلا


بر مشامم می رسد هر لحظه بوی ....کربلا

  
نویسنده : amer ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢

غصب......

و سرانجام باز تربت عاشقان جولانگاه غاصبان شد .
به ياد دارم کودکی را ؛ آن روزها که پرچم سه گوش (( يا ثارالله )) را بر دوش می گرفتم و در ميان علمدارهای هيت محبان الحسين آن را به رقص وا می داشتم . از عصر آن روزی که نينوا کربلا شد هزاران سال ميگذرد . سالهايی که همراه بود با سرنوشت مختوم شيعه . با بی تابی تاريخ در ظهور عصر حضور .
وقتی فريادهای مرم شهر نجف را ديدم ـ کوفه در نظرم محو شد . نه... اينها کوفيان نبودند . چشمهای به خون نشسته و صورت های سرخ شده از خشم در مقابل مهاجمان؛ نشانی از کوفيان نبود.
من آنروز سخت گريستم از اين غيرت. وسخت تر که زمين عاشقان جولانگاه غاصبان شده . برايم سخت است و سنگين.
سرم گيج است . من کربلا را بدون غصب ميخواهم . غصب کربلا يعنی دزديدن کعبه اميدواران.
به حرمت آب قسم که سخت است باورش. می خواستم ديگر ننويسم. نگويم هيچ. اما سخت است به خدا کربلا و نجف را غصب کنند و من................... به خدا گفتن اين کلمات آدم را به گريه می اندازد . در کربلا جنگ باشد اما ويرانی..... نباشد ؟!.
به خدا از گفتنش می ترسم.   
نویسنده : amer ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٢

عيدانه من


انتظار فردا را دارم. انتظار آمدن او را و شايد شنيدن صدای قدمهايش.
عيد من همراه شد با رفتن او . و آمدن صدای شیپور گرگ بد نهاد و مست. صدای عربده های گرگ و روباه از حياط پشتی خانه يمان ـ آنجايی که به خاطر حضور عطر آگين گل های سرخ متبرک است ـ قلبم را فشرد .هر روز در ميان سطور خالی اخبار به دنبال زخمهای کهنه ام می گردم.
روز نو من همرا شد با خنده نمکين خداوند . او در ميان اشک و لبخند های آسمان رنگين کمان اميد را در دلها جا داد . اما... خدا ـ تلخ می خندد..........
نو شدن عيدانه من همرا شد با تلخکامی از ناکامی های فراق ـ چشم به راه بودم در طليعه صبح کاميابی و وصال. فرا رسيدن وصل در رسيدن عيد اوست.
در اين ابيات سخت و زمخت که روانم را خش می اندازد به اميد روييدن گل نرگس چمن ها را به هم گره می زنم. اوست که از گيسه عيدانه دانه های گندم ارمغانم می کند.
دلم گرفته.........

در این شب سیاهم گم گشت را مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت


عکس از ناصر امامی نیکجه

  
نویسنده : amer ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٢

تعليق زمان


همه در تعليق به سر مي بريم. و زمان هم. بی ترديدم!.
سال تمام شد . سالی که آرزو داشتيم در آن به غايات مان برسيم.
اما من........
در آرزوهای باقی مانده و يا دست نيافته ام ـ کنار سفره هفت سيين نشسته ام که ميم هفت سين را در دستم بگيرم.
دوست ندارم در تعليق به سر ببرم.اما زمان هم در تعليق است .خودش هم نمی داند که در ثانيه بعدی چه اتفاقی می افتد . او هم جلو ميرود . واين تاريخ است که ثبت می کند . من هم هجاهای کلمات او را در ذهنم ثبت کردم .ترنم اين کلام؛ کی به پايان می رسد افسانه ام.
اولين دعايی که در سال جديد دارم ؛ سلامتی اوست که به سفر رفته و دومی........... خدايا دعايم را مستجاب کن.

خويش فربه می نماييم از پی قربان عيد
کان قصاب عاشقان بس خوب و زيبا می کشد


عکس از حمید نیک منش:

  
نویسنده : amer ; ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ فروردین ،۱۳۸٢

نمی دانم....

نمی دانم.......؛ بزرگترين گناه ترس است. و من ميترسم. ترس از دست دادن..... و يا ..... . من صبر ندارم. اصلا صبر ندارم .اصلا!!

نمیدانم.......

مردم چشمم به خون آلوده شد
در کجا اين ظلم با انسان کنند

  
نویسنده : amer ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۱

حرم الله؛ حرم الحسين


ّقبل از تحریر :
(( دوست من ! ....... بهشت ارزانی عقل انديشان . اما در عا لم رازيست که جزء به بهای خون فاش نمی شود . ظاهر عا لم در سایه اسم (( ساتر وستار )) پرده برا ين راز کشيده است .وپرده دار به شمشير می زند همه را ـ تا جز کشتگان راه عشق ـ راهی به حريم اين حرم نيابند .))
*******
تقريبا چهار ساله بودم. با بابا رفته بوديم مسجد سيد شهدا ۲۰ متری فلاح. یعنی هر شب می رفتیم. اون شب حاج آقا سید محمدی امام جماعت مسجد یه پرچم ۳ گوش سیاه رنگ بهم داد که رو ش نوشته شده بود یا ثارالله . عشق من اين بود که با پرچم يا ثار الله تو صف علمدارهای هيت محبان الحسین باشم.
نمی دونم اون پرچم ۳گوش يا ثارالله چی شد و يا کجاست . ولی.............
*******
بعد از تحرير :
گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد
کو قسم چشم؟ صورت ايمانم آرزوست


  
نویسنده : amer ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۱

قمار عاشقانه!!

قبل از تحریر :
این روزها حال خوبی ندارم !

*******
منتظر مي مانم. به كنار ويترين كتابفروشي محل قرارمان تكيه مي دهم وبه آمد ورفت آدمها توي پياده‌روخيره مي شوم.مهري هيچوقت خوش قول نبوده است اما اين فرصت خوبي است تا با نگاهم آدمها را بكاوم.كمرم را به گوشه ويترين تكيه مي دهم،تا كمتر زق زق كند وبه ته خيابان نگاه مي كنم. از دور كه مي ايد با آن بلوز وشلوار سفيد، قد كوتاه، سر كم مو و آن راه رفتن عجيب، توي چشم مي خورد. دو انگشتش را محكم به ديوار مي كشد وجلو مي ايد. اول فكر مي‌كنم نابينا است يا شايد كم بينا. اما انگار با نگاهش دور وبرش رامي پايد. انگار گاه نگاهي به من مي اندازد. دستش را با فرورفتگي هاي ديوار جلو مي برد. روي سوراخهاي كركره مغازه ها دستش را مي لغزاند. حتما مشكلي دارد به او نگاه مي كنم وبد قولي مهري فراموشم مي شود. او با انگشتهايي كه به ديوار مي كشد به من نزديك مي شود.دستش را روي شيشه كتابفروشي مي لغزاند ومستقيم جلو مي ايد.سرجايم مي مانم ونگاهش مي كنم.در امتداد شيشه،دو انگشتش را روي رانهايم فشار مي دهد.گيج مي شوم.بايد چيزي بگويم؟ ساكت مي مانم. در امتداد مسيرش گوشت تنم را چنگ مي زند. صورتش سرخ شده است. آب دهانش راقورت مي دهد. مي‌خواهم جيغ بزنم. يعني در اين هياهوي ادمها جيغ بزنم؟ مات مي مانم. چيزي انگار از معده ام بالا ميايد. دستش كه به انتهاي رانم مي رسد، چشمانش برقي مي زند و ارام ميان هياهوي پياده رو دور مي‌شود. ديگر دستش به هيچ ديواري پناه نمي برد. سيمون دوبووار از پشت ويترين به من دهن كجي مي كند ومن كنار جوي خيابان بالا مي اورم.

*******
بعد از تحریر:
خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر


  
نویسنده : amer ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ،۱۳۸۱

عيد عاشقان

هر وقت سخن از عيد می رفت ـ بی اختيار قند در دلمان آب می شد و منتظر بوديم که از سفره عیدانه چيزی نسيب ما شود . خو دم را می گويم : شور و عشقي داشتم که چرخ گردون بگذرد و روز دلخواه ما آيد . (( عيد )) را می گويم .
اما..... عيد قربان ـ عيد ديگری بود . حاج دايی محمد هر سال گوسفندی بر زمين می کوفت و قربانی می داد . عيد ما ـ عيد قربان بود در سالهای کودکی .
هر سال حا ج دايی محمد (( اسی سبيل )) ـ قصاب محله را صدا می کرد تا سر گوسفند قربانی را ببرد . ((اسی )) اول وضو می گرفت و بعد ....... هر سال این کلام را بعد از قربان کردن گوسفند می گفت : (( خویش فربه می نمائیم از پی قربان عید ))
من اسماعيل را انسان وارسته ای می دانم. اين شعر مولوی از زبان اسماعيل قصاب نشان از آمادگی او برای دادن قربانی خود به استان مبارک حضرت دوست است.
من ولايت را در عيد قربان می بينم . تا قربانی نکنی نمی توانی با کنار نهادن پرده عاشقی ـ بندگی خود را تقديم دامنه آفتاب کني . دولت عاشقی ـ عاشقان قربان ده می خواهد.
سخت نازک گشت از لطافت های عشق
دل نخواهم جان نخواهم آن من کو آن من کو


  
نویسنده : amer ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱

يک شنبه زرد

قبل از تحرير:
نمی دانم تا حالا در ميان بلوکهای سيمانی شهرک اکباتان قدم زده ايد؟! .
من خدا را در ميان بلوکهای سيمانی شهرک اکباتان نمی بينم ! .

***********
صدای پای زنانه
صدای بوق های خيابانی
صدای نفس نفس زدن در حال گناه
در ميان بلوکهای سيمانی.
خانه های کبريتی
پر از بوی تعفن
پر از بوي چمن
در صبح زرد روز يکشنبه
وناقوسهايی که
هرگز به صدا نمي آيند.

********
بعداز تحریر :
یک روز سرد یکشنبه .............
  
نویسنده : amer ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸۱

چشمهای سياهش.......

با اون چشمان سياهش بهم نگاه کرد و گفت: (( خواهش می کنم ـ خواهش نکنيد )) و بعد سکوت ؛ به اندازه تمام نقطه چين های عالم ........................ تا ناکجا آباد .
دلم گرفت . مثل هر باری که زل می زدم به چشمهای سياهش. ولی اينبار برای چند لحظه شش هايم از کار افتاد و بی نفس شدم .
الان هم ای نفسی می آيد و مي رود . ولی هر وقت يا آن لحظه می افتم ديگر...............

**************

نمی دانم ؛ بامداد يک روز سرد می ديدم که با تبر افتادند به جان نخلهای بلند پايه روبروی خانميمان!

  
نویسنده : amer ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۱

چشمان سياهش

افق نگاهش تا منتها عليه قلب آدم رسوخ می کرد . دلم گرفت . يعنی هر وقت چشمان سياهش را نگاه می کردم ـ دلم می گرفت . نمی دانم چرا ؟! حالا هم اينطور هستم . هر وقت چشمان سياهش را نظاره می کنم ـ دلم می گيرد . انگار غم عالم يه دفعه .............
چشمان سياهش ـ سياه تر از هر سياهی است ؛ سياه سياه . شايد تاکيد بر همين سياهی ـ نگاهم را سياه کرده .....................
امان از نقطه چين ها که می توانم با آن يک دل سير گريه کنم . اصلا نمی دانم جايز هستم که اين چيزها را می گويم يا نه ؟! يا اينکه ...........
فقط می دانم چشمانش بسيار زيبا است ؛ چشمان سياهش.

  
نویسنده : amer ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ بهمن ،۱۳۸۱

۲۸۴ روز بعد از جنگ

وقتی جنگ شروع شد ؛ هنوز به دنيا نيامده بودم . ۲۸۴ روز بعد از شروع جنگ به دنيا آمدم . يعنی ۹ ماه و ۱۴ روز بعد از شروع جنگ .
من زاده جنگم . يادم می آيد ـ ان روزهاکه هنوز به داشتن تفنگ پلاستيکی سياه رنگم عشق می ورزيدم ـ هر وقت هواپيماهای عراقی از فراز فرودگاه قلعه مرغی به طرف خانه ما می آمدند !
با آن تفنگ پلاستیکی به طرف هواپيما شليک می کردم . کيو ............ کيو.......... کيو ............ .
يادش به خير
چنگيز پسر همسايه که چند سالی از من بزرگتر بود ـ سر دسته بچه های محل می شد و شب ها برای خود جنگ بازی می کردند . ومن از روی بالکن خانه نگاهشان می کردم . آخه مامان نمی کذاشت به کوچه بروم.
من بودم و مرتضی ـ پسر عمويم که هميشه خدا سر تفنگ با هم دعوا داشتيم.

  
نویسنده : amer ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۱

بابای من




بابای من کدام يک از اينهاست ؟!. من بابايم را از روی عکسش می شناسم . من بابايم را در غروب پنج شنبه ها همراه با مادرم زيارت می کنم . نمی دانم شماها بابايتان را زيارت مي کنيد يانه ؟ . اما من بابايم را با مشتی گندم که بر مزارش می پاشم ـ زيارت میکنم . بر دل بابای من کفترها نوک می زنند . بابای من دوست کفترهاست .
من نمی دانم شماها چطور بابايتان را در آغوش می کشيد ؟ . اما من اسم بابايم را که بر سنگ سفيدی نقش بسته را به آغوش می کشم .
گاهی وقت ها لباسهای خاکی بابايم را اتو می کنم . بابای من لباس جنگ دارد . بابای من يک روز با لباس خاکی و شال سبز از زير قرآن رد شد . مادرم به پشتش آب ريخت . و من تا سر کوچه (( شهيد داوود بشارت )) به دنبالش دويدم .
  
نویسنده : amer ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ،۱۳۸۱

کسی هست آنها را خبر کند ؟!

۱ـ سکان لرزید . (( موتور از کار افتاد )) . اين را خلبان با نگرانی گفت. هنوز چند دقیقه ای از بلند شدنشان نگذشته بود که خلبان گفت : موتور از کار افتاد . هواپيما بی نقص بلند شد . اوج گرفت و چرخی بر فراز آبادان زد و........... . ارتفاع کم شد . کنترل هواپيما ديگر امکان پذير نبود . حادثه لحظه به لحظه نزديک تر می شد . هواپيما مستقيما به سوی پالايشگاه نفت آبادان می رفت . خلبان در يک لحظه تصميم گرفت . آخرين تلاشش را کرد . مسير هواپيما با تکان لرزانی اندکی تغيير کرد . واين بار دشت مقابل ديدگان خلبان نشست . چشمانش را بست و به پايان رسيد .
اواسط شهريور ۱۳۳۷ هواپيمای هلندی که بر فراز آسمان ايران در حال پرواز بود و از منطقه ای از جنوب کشورمان عبور می کرد دچار نقص فنی شد و در فرودگاه آبادان به زمين نشست . کار تعمير پس از ساعت ها تلاش به پايان رسيد و هر ده نفر سر نشین آن با خیالی آسوده سوار بر هواپیما شده تا خاک ایران را به مقصد هلند ترک گوید . اما ظاهرا هواپیما نمی توانست از ایران دل بکند .
مسولان وقت ایران پیکر این ۱۰سرنشین هواپیمای هلندی مارتین مارینر ۳۰۳ را به پاس فداکاریشان با تشریفات کامل نظامی و در کمال احترام در محوطه قبرستان حوزه صنعت نفت آبادان به خاک می سپارنند و سنگ ياد بودی به احترام آنها نسب می کنند
اما ..............
بعد از ۴۴ سال اين اجساد به هلند بازگشت . مردم هلند آن چنان خوشحال شدند که انگار مسيح مصلوب از قبر بيرون آمده و حواريون را به سوی خود می خواند . آنچنان که حتی پطروس هم باور نداشت .

۲ـ آبادان . جنوب . آبان ۱۳۵۹ . فردا چهل روز است که جنگ شروع شده و توی این سی ونه روز ـ
شهر هر روز زير آتش بود چه فرقی می کند که اين جهنم با گلوله های توپ درست شده باشد يا خمپاره يا خمسه خمسه .
کوی ذولفقاری . آبادان پنج شنبه هشتم آبان ۱۳۵۹ . حسن بنادری فرمان ده سپاه آبادان دست پاچه نيروهايش را جمع می کند و می بردشان آن طرف شهر . کيلومترها آن طرف تر ـ نزديک کوی ذولفقاری .
عراقی ها می دانستند در شرق آبادان هيچ نيرويی نيست يا اگر هست ـ توان جنگی ندارند . مدافعين در آستانه شهر منتظر آنها بودند . نه در اين طرف که هيچ کس نيست . اگر عراقی ها به خسرو آباد برسند کار تمام است . مدافعين هر طور شده خودشان را می رسانند . حالا هر که می تواند بايد از بهمن شير رد شود .
صبح جمعه ـ حسن بنادری و نيروهايش دعای ندبه می خوانند . نخلستانهای ساحلی بهمن شير در کوی ذولفقاری انباشته شده از جسد عراقی ها . مدافعين به موقع سر رسيده بودند . و قال قضيه را کنده بودند .
حالا که نگاه می کنم ـ می بينم به چه چيزها که نمی شود فکر کرد . می شود فکر کرد مدافعين از ماجرا خبر دار نمي شدند و آبادان سقوط می کرد . چه می شد ؟ می شود فکر کرد همانطور که درباره خرمشهر شنيديم ـ يک روز هم می شنيديم (( آبادان آزاد شد )) . به چه چيز ها که نمی شود فکر کرد .
اما ...............
ما ياد حسن بنادری را نداريم . اصلا به يادش نيستيم . آن ده نفر هلندی بعد از ۴۴ سال باشکوه وارد کشورشان شدند اما حسن بنادري ها در کشورشان مثل اسد اله محبوب غريبانه جان می دهند . و هبچ کس سراغشان را نمی گيرد . دروغ نگويم يک بار اين کار را می کنند ؛ آن روزی که زير تابوت شهدا را برای طلب سهمشان از انقلاب دو دستی می گيرنند .
حسن بنادری ها نگذاشتند (( آبادان )) (( عبادان )) شود .


  
نویسنده : amer ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ،۱۳۸۱

برای و به ياد سعيد جان بزرگی

سعید جان بزرگی را از روی عکسهایش می شناسيم . تصاويرعکس او ـ ياد آور يک (( حماسه بزرگ )) در تاريخ معاصر ايران است . حماسه ای که تا صد سال بعد هم هنوز پدر بزرگ ها برای نوه هايشان از آن می گويند . وکتابهای تاريخ آن را يک (( غرور ملی )) توصيف می کنند .

اما ......

سعید جان بزرگی زمان را نگاه می داشت ؛ با يک فلاش و عقب جلو کردن دستگيره آتش .
و من فکر می کنم او و خيلی های ديگر که مثل او هستند پا در ((قماری عاشقانه)) نهادند که :

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هيچش الا هوس قمار ديگ
undefinedundefined

او ـ اسد اله محبوب ـ امير اسکندر يکه تاز و سيد نا استاد شهيد آوينی و.... مصداق اين شعر مولوی هستند :

گريه بودم ـ خنده شدم ـ مرده بودم - زنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

و آنان دولت پاینده شدند . تن به قضای عشق دادند و پا در قماری عاشقانه نهادند . و خليل وار به جانب آتش رفتند .
سعيد جان بزرگی ـ بزرگ است : روحش ـ آثارش و لحظه وداع ـ که به هنگام اذان ظهر روز شنبه ۲۲ تير ۱۳۸۱ راه آسمان را يافت . و تقديری از بهشت برای خاکيان به يادگار گذاشت .
  
نویسنده : amer ; ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۱

آفرين ...... اسد اله محبوب .......... آفرين


سلام

اسد اله محبوب . تو را نمی شناختم . و تنها يک بار عکست را در روزنامه همشهری ديدم . و گريستم . باور نمی شد که تو بعد سالها اسارت و تحمل شکنجه و درد با صورتی مجروح در کنج جنوبی ترين نقطه تهران با رنج فراوانی همرا ه با دو دخترت و همسرت زندگی می کنی .
برايم سخت است ؛ پدری که صورت ندارد . ولی دخترانت را ديدم که چگونه در فراغ تو گريه
می کردند . عکست را در آغوششان گرفته بودند و زار می زدند . شهادت مبارک اسد اله محبوب . و داغ بی پدری بر دخترانت تسليت .
آفرين بر مدعيان دفاع از ارزشها ! . و آ فرين بر تو که بدون چشم داشتی رفتی . هجرت کردی . عاشقانه ترين آ رزوی خودت را بر گزيدی . آ فرين بر دخترانت که حالا دختر شهيد هستند . و چه زيبا ؛ چفيه بر گردن انداخته و عکست را بر سينه چسابنده بودند .

آفرين .......... اسداله محبوب ........... آ فرين .
  
نویسنده : amer ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸۱

اما يک مطلب غير سينمايی !


نظرتان را درباره (( جنگ مطبوعاتی )) ميان باشگاه پاس و روزنامه خبر ورزشی بفرماييد .   
نویسنده : amer ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۱

سه دوست ۳


(( ادامه از ...............))

۳ـ نمی دانم ارتفاع پست برجهای دوقولوی تجارت جهانی که حالا تبدیل به تلی از خاک شده ـ به اتفاع پست حاتمی کیا می رسد يا نه . و يا قاسم مقدس قرار بوده بهشت آروزهای خود را به نماد سرمايه داری و تجارت بکوبد . ؟!
ابراهيم هنوز به دوران حاکميت عشق می نگرد. هنوز خود را وامدار چشمان حيرت زده ای
می داند که نعش برادرانش را نگاه می کند و آرام آرام زمزمه می کند که (( آنها هنوز فرصت انتخاب پيدا نکرده بودند )) اما بعدها در می يابد که آنها پس از (( انتخاب )) روی به راه نهاده بودند .
يک بار گفتم ـ حاتمی کيا را دو ست دارم ـ نه بخاطر نامش که ابراهيم است . يادم می آيد آن موقعی که هنوز هفت سا لم نشده بود ـ فيلم هويت او را از شبکه دوم سيما ديدم ؛ وترسيدم .
برای حلاجی نشده بود که چرا ناصر صورتش تماما باند پيچی شده است .
تمام فيلم هايش باند پيچی شده است وصورتشان زخم است . مثل چشمهای کور و چهرهای تاول زده ....... در فاو . مثل خس خس سينه بچه های شيمياي در ( از کرخه تا راين ) مثل خمپاره عمل نکرده در ( ديده بان ) و مهاجر ـ که هجرت را مقدمه جهاد يافت و سر وسامان اختبار نکرد ودل به حيات دنيايی خوش نداشت . و حتی پوکه فشنک حاج کاظم در آژانس که بروی زمين غلت خورد وغلت خورد ...... . وروبانهای قرمز در ميدانهای مين فکه ـ وگلهای گلايور که بر سر سردار راشد ريختند . حتی دود سیگارهای ننه عطيه نشان از زخم دارد .
استاد گفته بود بود ؛ تو ( ابراهیم ) ميراث دار امير اسکندر يکه تازی و بر آ ن گواهی داده بود . و تو خود را ميراث دار امير اسکندر يکه تاز يافتی . در دامنه آ تشفشان منزل گرفتی ودانستی که چگونه می توان زير فوران آ تش زيست .
(( دوست من ! ....... بهشت ارزانی عقل انديشان . اما در عا لم رازيست که جزء به بهای خون فاش نمی شود . ظاهر عا لم در سایه اسم (( ساتر وستار )) پرده برا ين راز کشيده است .وپرده دار به شمشير می زند همه را ـ تا جز کشتگان راه عشق ـ راهی به حريم اين حرم نيابند .))
سه دوست بودند ؛ شهيد سيد مرتضی آ وينی ـ شهيد امير اسکندر يکه تاز و ابراهيم حاتمی کيا .   
نویسنده : amer ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آذر ،۱۳۸۱

سه دوست ۲


(( ادامه از .......))

۲ـ امير اسکندر يکه تاز ـ فيلمساز ـ متولد : ۱۳۴۱ تهران ـ شهادت : ۴ / ۱۲ / ۱۳۶۵ شلمچه .
شب جمعه ‌ـ شب وداع امير اسکندر با همرزمان واستاد ومعلمش ـ سيد مرتضی آوينی است .
استادی که نخواست باور کند شهادت تو را . با خود فکر کرده بود که (( تو خيال پرواز نداری )) وتو
گفتی هر چه خدا خواهد ....... . اما در دل شوق هجرت داشتی .
حبيبه ـ دخترت بالای نعش پدر گفته بود :(( اين بابای خوب من است که خوابيده )) وتو در خواب برای حبيبه ات شکلک در آوردی .
استاد از تو خواسته بود که بگويی ششمين نفر چه کسی است که از محراب نماز به سوی عرشيان پر می کشد . او دوست داشت نام خود رابشنود . اما تو نگفتی ...... .
عينک کائوچوئی ات و محاسن سياه و بلندت ـ قيافه يک مرد را به تو داده . ومو هايی که در عکس به سمت چپ شانه شده . اما چشمهايت به کدام سو می نگرد .
حتما می دیدی که پر خون شدی ـ ابراهیم نتوانست تحمل کند . دگرگون شد . و رو برگردانند .
آن موقع فهمیدم که او طاقت ندارد .

  
نویسنده : amer ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ،۱۳۸۱

سينما نت

سه دوست

۱ـ (( وقتی به خرمشهر رسيديم هنوز خونين شهر نشده بود . شهر هنوز سر پا بود . اگر چه دشمن خود را تا پشت چهارصد دستگاه جلو کشيده بود . يک دوربين مينی اکلر داشتيم و يک ضبط صوت ناگرا وخرت وپرت های ديگر ی که اين مجموعه را کامل می کرد .))
دانشجو ی سابق دانشکده معماری دانشگاه هنرهای زيبا وفيلمساز انقلابی امروز همراه با شهيد غلام عباس ملک مکان شير مردی از روستای قنات ملک شيراز که هم رانندگی می کرد
وهم محافظ گروه دو نفره روايت فتح بود .
خودش می گويد : ( من آرشيتکتی بوده با پيشينه شاعری ونويسندگی ونقاشی که انقلاب به جهاد سازندگی کشاند .)
راستی اين انقلاب چه بود که همه آنهايیکه فطرت پاک وبی آلايشی داشتند رامجذوب خود کرد .
و شهید سید مرتضی آوینی از اين جنس بود . از جنس گل شقايق ؛ کسی که بايد روزی میرفت
مرتضی ديروز ـ کسی بود که سبيل نيچه ای می گذاشت وبرای نمايش دادن خود کتابهای قطور
در دست می گرفت ومی نوشت ـ شعر می گفت ونقاشي می کرد .ودر يک کلام منورالفکر بود.
ولی سيد مرتضی روايت فتح گونی پر از نوشته هايش را از سر اينکه مبادا حديت نفس باشند ـ
آتش می زند .و همپا با ققنوس تا شفق سرخ دشت شقايقها پرواز می کند وعاشقانه آسمان آبی رملهای فکه را به آغوش می کشد .
مردم محروم ((بشا گرد )) ۱((گمگشته های دیار فراموشی )) او را بر خاطر خود ثبت کرده اند . و هر روز آب جارویش مي کنند که مبادا گرد وخاک آن را از ذهنشان محو کند . و((خان گزيدهای ))
قشقاقی هر روز غروب به نشانه قدر دانی بر بالای تپه ماهورهای صحرا به صف می ايستند و
تير هوايی در می کنند ؛ به ياد او .
راستی در (قصه جنگ ) تصويری صميمی تر از روايت فتح پيدا خواهيد کرد ؟.
هنر جويان مرکز آموزش فيلمسازی حوزه هنری درحال نت برداری از سخنان برادر آوينی هستند
(( عالمی که هر يک از ما در اطراف خويش می يابد عالم روان خود اوست چرا که انسان ناگزير
در جهان معرفت خويش می زيد: هر کسی از ظن خود شد يار من . آن کسی که به مشيت
مطلق خدای واحد قائل است . همه وقايع را به مثابه خواست خدا می نگرد.....................))
استاد مکثی می کند وبه دنبال چهره ای در ميان شاگر دانش می گردد . اما به ياد می آورد که دانشجوی مورد نظر خيلی سال پيش به اندازه تمام تاريخ در دشت خونين شلمچه پيشانی اش پر خون شد .هنر جويان به لبان برادر آوينی چشم دوخته اند و او به گوشه ای از کلاس که
خاليست .

(( ادامه دارد ................))   
نویسنده : amer ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ،۱۳۸۱

 

سلام
من امير اسکندر يکه تاز هستم.   
نویسنده : amer ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ،۱۳۸۱